|
روز دوم پپل را روی دست آوردند.یعنی اولش زیر پا مانده بود و توانسته بودند از زیر پا درش بیاورند و روی دست تا خانه ی ما دویده بودند.من نوک انگشتهایم سیاه بود همینطور دور دهانم و چون روسریم سفید بود نتوانستم دستهایم را توی سرم بزنم چون معمولا مادرم اینکار را می کرد. هنوز چک چک آب توت ازدستهایم می چکید وقتی از درخت پایین آمدم هم نتوانستم پپل را از دستشان بگیرم .روی خاکها نشستم و مرضیه پپل را توی دامنش انداخت.پپل دوست ندارد آدم او را توی دامنش بگیرد. روز اول همه جا را دنبالش گشته بودم.همه ی سوراخ سمبه ها را.می دانستم از توی سبد دوچرخه ی منصور افتاده است اما اینکه توی آن سبد چه کار می کرده را یادم نمی آمد. من و منصور با هم از خانه بیرون رفته بودیم.کربلایی حسین دانه های تسبیحش را تند تند می انداخت و روی رف جلوی خانه کل کبری نشسته بود.بالای خانه شان یک پرچم سبز زده بودند که رویش نوشته بودند علی آقا از زیارت می آید. پپل را من بغل کرده بودم.ماشین صفدر داشت پشت به پشت دوچرخه می آمد.ماشین صفدر صدا می داد و من نمی توانستم خوب صدای منصور را بشنوم که با من کل انداخته بود.منصور توتها را توی سبدش گذاشته بود. آقا صفدر بوق زد و منصور سرعت دوچرخه را زیاد کرد من داد زدم که توتها دارد می ریزد چون داشت می ریخت .حتما خیلی داد زده بودم چون یادم هست توتها داشت از سوراخی بغل سبد جلوی دوچرخه می افتاد توی کوچه. گفتم یواشتر برود ولی آقا صفدر بوق می زد. پپل را بیشتر توی دلم فشار دادم.ما داشتیم می رفتیم خانه ی آبجی زهره اینها و مامان کلی توت داده بود برای اسفندیار ببریم و من می خواستم بالاخره پپل را به مرضیه بدهم. مرضیه همیشه پپل را خواسته بود.چون خیلی از من کوچکتر است زورش نمی رسید برش دارد.من همیشه پپل را دوست داشتم حتی حالا که اینقدر کثیف و سیاه روی دست آن را آورده اند هم نمی توانم بگویم دوستش ندارم. منصور زبانش را در آورده بود سمت من و من خیلی دلم می خواست از اینکارها که برای همه ی دختر ها بد است بکنم ولی کربلایی حسین از آن حایی که نشسته بود می توانست تا ته کوچه را ببیند حتی تا خود خیابان را. دستم را چند بار برایش توی هوا تکان تکان دادم و دلم می خواست پایم را به زمین بکوبم. بعد من حرف بدی به منصور زدم.مامان می گوید آدم باید با داداشش خوب باشد اما منصور که همه ی توتها را می ریخت.با دوچرخه اش گاز می داد که من نتوانم بهشان برسم ولی من می توانستم همیشه به او برسم. فکر کنم پپل را خودم توی سبد گذاشتم.اما یادم نمی آید کی؟ از اول روز اول هم پپل توی دست من بود و آن راقایم توی دلم نگه داشته بودم.بعد در آخر روز دوم آنها سر دست آورده بودندش.بعد مرضیه که از راه نرسیده پپل را انداخته بود توی دامنش. آبجی زهره یکجاهایی مثل وسط روز اول آمده بود از خانه بیرون و هی زده بود توی سرش.منصور همه توتها را ریخته بود کف خیابان و همان سر کوچه از توی خیابان دوچرخه اش را ماشین آقا صفر زیر کرده بود. منصور توانسته بود از زیر ماشین سر من داد بزند.منصور همیشه همه ی تقصیرها را گردن من می اندازد و می گوید که حواسش را پرت کرده ام. من می زنم زیر گریه.همه جایم درد می کند.آبجی زهره تا ماشین آقا صفر می دود و جیغ می زند .مرضیه هم با صورت کثیف دنبالش می دود و ما سعی می کنیم از همان وسطهای روز اول دنبال پپل بگردیم.مرضیه بیشتر.همه می آیند اول دنبال منصور می گردند که زیر ماشین است بعد سر دست می برندش که مامانم روسریش قر مز است و دستهای سیاهش را می تواند توی سرش بزند.بعد می آیند و با ما می گردند.مرضیه بیشتر دنبال پپل می گردد. فکر می کنم من هم سوار دوچرخه بوده ام.چون پیراهن منصور را کشیده ام و پشت پیراهنش سیاه شده است ،پس حتما سوار دوچرخه بوده ام ،همه جایم هم درد می کند و مثل منصور مرده ام. |