Image hosting by TinyPic
بازدیدکنندگان : 15079


آرشیو
موضوع بندی

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388
سه چشم بینا

همیشه چشم چپش را باز می گذاشت ورگه های چندش آور قرمز توی زمینه سبز آبی کرم تمام چشم چپش را همه می دیدند.برای اینکه بهتر ببیند وقتی به طرف چپ می چرخید گردنش انهنای بیشتری پیدا می کرد و کمی چانه اش را بالا می داد.مشتریها به این جور نگاه کردنش عادت داشتند.هوا خیلی گرم بود .دست بچه را گرفت که چند مغازه پایین تر بنشینند.تشت ماهی را گذاشت روی دوشش که لبه اش داغ شده بود.هی چند بار جای کف دستش را با انگشتهایش عوض کرد.بچه کلمن آبی رنگ آب را روی زمین می کشید.

مرد حسابی عرق کرده بود و عرق از عرقچین چرکتابش تا پایین چانه و زیر گردن رسیده بود.لنگ را با دست چپش نگه داشت و کمی از کمرش بالا تر آورد.خم شد و دامنه ی آزاد لنگ را را تا روی زانوهایش جمع کرد و ته اش را بالای کمر سفت کرد. 

دمپایی های پلاستیکی بچه داغ شده بود و همانطور که گردنش به راست و چپ پی آدمها ،اسباب بازیها و خوردنیها می چرخید نوک پا راه می رفت و پا به پا می شد. 

مرد روی اولین سکویی که پیدا کرد نشست و دست بچه را هم کشید و او راکنار خودش روی زمین نشاند. 

زنی که چادر قهوه ای رنگ نازکی پوشیده بود و یقه ی باز لباسش سرخی خال درشت زیر گلویش را نشان می داد همین که خواست از جلوی بساطشان رد بشود برگشت و کنارشان نشست و توی تشت ماهی را بر انداز کرد.کف سبز کم رنگی از دهان شیر ماهی های کوچک چسبیده به هم بیرون زده بود که توی آب یخ های آب شده راه افتاده بود .زن تن پلاسیده ی ماهی ها را تکان تکان داد و شوریده ها را روی شیر ها انداخت .بعد ناگهان دستش را با چادرش پاک کرد و النگوهای  طلایش جرینگ به لبه تشت گرفت.از بچه یک لیوان آب خواست.دهنی لیوان پلاستیکی را  اول با دور دست و بعد با گوشه ی چادر پاک کرد و آب را در حالی که خال گوشتی زیر گردنش بالا پایین می رفت خورد.از توی یقه اش چند تا پول مچاله در آورد و وقتی ۱۰۰ تومانی را توی دست بچه گذاشت هنوز خیس بود. 

زن دو طرف خیابان را نگاه کرد و به طرف چادرهایی که آن طرف خیابان روی بساط سیگار فروشها کشیده شده بود رفت. 

مرد به چشم راستش فشار آورد و مردمکش ا تنگ تر کرد.۱۰۰ تومنی را توی جیب پیراهنش سمت چپ گذاشت و با چشم زن را تا توی اولین چادری که جلویش موتور سوارها ایستاده بودند دنبال کرد.  

پوست ماهی ها داشت ورم می کرد  و بوی تهوع آوری بلند شده بود. 

از توی چادرها همهمه بلند شده بود و آدمها توی چادرها می لولیدند و بیرون می رفتند و داخل می آمدند.بسته های پول توی نایلونهای سیاه دست به دست می شد و کارتونهای سیگار را مردها بلند می کردند و روی موتورها یا توی ماشین می گذاشتند. 

عرقی که از گوشه چپ صورتش راه افتاده بود داشت چشمش را می سوزاند.به بچه تشر زد و بلند شد.دستش را انداخت زیر تشت و ماهی ها را توی جوی آب چپه کرد. 

دست بچه را کشید .بچه دمپایی هایش را تازه در آورده بود و داشت مورچه ها را که خورده ریزهای خاکی رنگ نامعلومی را جابه حا می کردند می کشت.پای بچه می سوخت اما مرد دستش را کشان کشان کشید. 

وقتی سه چشم بینا به طرف چادرها می رفت گرمای ظهر جنوب ماهی ها را فاسد کرده بود.


دوشنبه 18 آبان ماه سال 1388
پپل (۱)

روز دوم پپل را روی دست آوردند.یعنی اولش زیر  پا مانده بود و توانسته بودند از زیر پا درش بیاورند و روی دست تا خانه ی ما دویده بودند.من نوک انگشتهایم سیاه بود همینطور دور دهانم و چون روسریم سفید بود نتوانستم دستهایم را توی سرم بزنم چون معمولا مادرم اینکار را می کرد. هنوز چک چک آب توت ازدستهایم می چکید وقتی از درخت پایین آمدم هم نتوانستم پپل را از دستشان بگیرم .روی خاکها نشستم و  مرضیه پپل را توی دامنش انداخت.پپل دوست ندارد آدم او را توی دامنش بگیرد.

روز اول همه جا را دنبالش گشته بودم.همه ی سوراخ سمبه ها را.می دانستم از توی سبد دوچرخه ی منصور افتاده است اما اینکه توی آن سبد چه کار می کرده را یادم نمی آمد. 

من و منصور با هم از خانه بیرون رفته بودیم.کربلایی حسین دانه های تسبیحش را تند تند می انداخت و روی رف جلوی خانه کل کبری نشسته بود.بالای خانه شان یک پرچم سبز زده بودند که رویش نوشته بودند علی آقا از زیارت می آید. 

پپل را من بغل کرده بودم.ماشین صفدر داشت پشت به پشت دوچرخه می آمد.ماشین صفدر صدا می داد و من نمی توانستم خوب صدای منصور را بشنوم که با من کل انداخته بود.منصور توتها را توی سبدش گذاشته بود. 

آقا صفدر بوق زد و منصور سرعت دوچرخه را زیاد کرد من داد زدم که توتها دارد می ریزد چون داشت می ریخت .حتما خیلی  داد زده بودم چون یادم هست توتها داشت از سوراخی بغل سبد جلوی دوچرخه می افتاد توی کوچه. گفتم یواشتر برود ولی آقا صفدر بوق می زد. 

پپل را بیشتر توی دلم فشار دادم.ما داشتیم می رفتیم خانه ی آبجی زهره اینها و مامان کلی توت داده بود برای اسفندیار ببریم و من می خواستم بالاخره پپل را  به مرضیه بدهم. 

مرضیه همیشه پپل را خواسته بود.چون خیلی از من کوچکتر است زورش نمی رسید برش دارد.من همیشه پپل را دوست داشتم حتی حالا که اینقدر کثیف و سیاه روی دست آن را آورده اند هم نمی توانم بگویم دوستش ندارم.   

منصور زبانش را در آورده بود سمت من و من خیلی دلم می خواست از اینکارها که برای همه ی دختر ها بد است بکنم ولی کربلایی حسین از آن حایی که نشسته بود می توانست تا ته کوچه را ببیند حتی تا خود خیابان را. 

دستم را چند بار برایش توی هوا تکان تکان دادم و دلم می خواست پایم را به زمین بکوبم. 

بعد من حرف بدی به منصور زدم.مامان می گوید آدم باید با داداشش خوب باشد اما منصور که همه ی توتها را می ریخت.با دوچرخه اش گاز می داد که من نتوانم بهشان برسم ولی من می توانستم همیشه به او برسم.  

فکر کنم پپل را خودم توی سبد گذاشتم.اما یادم نمی آید کی؟ از اول روز اول  هم پپل توی دست من بود و آن راقایم توی دلم نگه داشته بودم.بعد در آخر روز دوم آنها سر دست آورده بودندش.بعد مرضیه که از راه نرسیده پپل را انداخته بود توی دامنش. 

آبجی زهره یکجاهایی مثل وسط روز اول آمده بود از خانه بیرون و هی زده بود توی سرش.منصور همه توتها را ریخته بود کف خیابان و همان سر کوچه از توی خیابان دوچرخه اش را ماشین آقا صفر زیر کرده بود. 

منصور توانسته بود از زیر ماشین سر من داد بزند.منصور همیشه همه ی تقصیرها را گردن من می اندازد و می گوید که حواسش را پرت کرده ام. 

من می زنم زیر گریه.همه جایم درد می کند.آبجی زهره تا ماشین آقا صفر می دود و جیغ می زند .مرضیه هم با صورت کثیف دنبالش می دود و ما سعی می کنیم از همان وسطهای روز اول دنبال پپل بگردیم.مرضیه بیشتر.همه می آیند اول دنبال منصور می گردند که زیر ماشین است بعد سر دست می برندش که مامانم روسریش قر مز است و دستهای سیاهش را می تواند توی سرش بزند.بعد می آیند و با ما می گردند.مرضیه بیشتر دنبال پپل می گردد.

 

فکر می کنم من هم سوار دوچرخه بوده ام.چون پیراهن منصور را کشیده ام و پشت پیراهنش سیاه شده است ،پس حتما سوار دوچرخه بوده ام ،همه جایم هم درد می کند و مثل منصور مرده ام.

 


جمعه 24 مهر ماه سال 1388
بالکن

چهار سربازی که با هم از پادگان بیرون آمده بودند کنار هم سر بالایی پیاده رو را بالا رفتند.کیوسک تلفن یک چهار راه بالاتر بود و می توانستند از روزنامه فروشی کنارش کارت تلفن بخرند.سرباز چهارم که دفترچه ی مرخصی اش از جیب یونیفرم خاکی رنگش بیرون مانده بود.انگشت خونی اش را از توی دماغش در آورد.با دست دیگرش پاک کرد.آفتاب صاف روی لبه ی کلاهش بود.پشت دستش را به بینی کشید و در حالی که یک چشمش را بسته بود به آسمان نگاه کرد.                     

زنی که روی بند رخت بالکن طبقه ی سوم آپارتمان آن طرف پیاده رو داشت لباس پهن می کرد موهای خرمایی کوتاهی داشت و گودی وسط کتفهایش دیده می شد.لباسها را می چلاند و بعد از تکان دادن آویزان می کرد.روسری گلدار کرم رنگی را روی چند تکه لباس کوچک روی بند پهن کرد و سرباز چهارم هر چه این پا و آن پا کرد و لای نرده ها را نگاه کرد،دامن سیاهی که  دور پای زن پیچیده بود کنار نمی رفت.سرباز چهارم همان جا روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشست. عرق کرده بود و بوی تنش مثل پیشبند نوزاد، شیرین بود.آفتابی که به سرش خورده بودجلو چشمهایش را سیاه می کرد.مورچه ها از روی کفشش سر می خوردند ودرست نمی توانست آنها را ببیند.دستهایش را قلاب کرد و زیر سر گذاشت.زنی که توی بالکن بود داشت با دستگیره ی در بالکن ور می فت که باز نمی شد.بعد از چند بار تقلا چرخید و توی پیاده رو نگاه انداخت.

سرباز چهارم را همان اول دید ولی به روی خودش نیاورد.هیچ کس از آنجا رد نمی شد.چند بار دیگر به در بالکن ضربه زد که باز هم باز نشد.بعد سعی کرد برای سرباز چهارم دست تکان بدهد.

سرباز چهارم دید ولی به روی خودش نیاورد.زن جوان نبود اما موهای قشنگی داشت.زن صدایش کرد و این بار سرباز چهارم بلند شد و به آن طرف خیابان رفت.زن گفت که زنگ آپارتمان همسایه ها را بزند .سرباز چهارم به محض اینکه زنگ زد در باز شد.زن گفت تا طبقه ی سوم بالا برود و سعی کند وارد آپارتمان هفتم شود.

راهرو تاریک بود و او نمی توانست راه را ببیند اما کم کم چشمهایش به تاریکی عادت کرد.توی پاگرد سوم پایش به گلدان پلاستیکی خورد که پر از گلهای مصنوعی بود اما توانست جلوی سرو صدا را بگیرد.در آپارتمان هفتم نیمه باز بود.

سرباز چهارم شک کرد.اما وقتی گربه ای که از پشت سرش پیدا شده بود داشت خود را آن تو می خزاند ،تصمیم گرفت داخل بشود.

خانه کوچک بود .در را پشت سرش بست.بالکن مربوط به سالن خانه بود و می توانست به درستی زن را ببیند که از پشت پرده ی نازک پیدا بود.زن با تکان دادن سرش تشکر کرد.در از داخل قفل شده بود که بازش کرد و زن خودش را توی بغل سرباز چهارم انداخت.

 سرباز چهارم را تا وسط سالن کشاند و روی کاناپه ی بزرگی که روبه روی تلویزیون بود نشستند.سرباز چهارم دستهایش را از کنار بدن تکان نمی داد. زن دکمه های پیراهنش را با عجله باز کرد .و دامن سیاهش را سعی کرد با نوک پا در بیاورد و به سرباز چهارم گفت برود و پرده را بیندازد که حالا باد کولر از در نیمه باز بالکن بیرونش برده بود.

به طرف پرده دوید و مجبور شد توی بالکن برود و پرده را از پشت میخ بند رخت آزاد کند که در بسته شد.سعی کرد بازش کند اما نتوانست.

 تنها چیزی که به وضوح دیده می شد سه سربازی بود که داشتند از سر خیابان پایین می آمدند.زن گربه را روی سینه اش گذاشته بود و ناز می کرد.کف بالکن نشست که دیده نشود.

لباسهای زیر رنگارنگی که دیگر دلش نمی خواست ببیند از زیر روسری پیدا بود، سعی کرد از لای نرده ها خیابان را ببیند  اما فقط  یکی از سه سرباز را دید  که بیدارش کرده بود و حالا داشت با کارت تلفن لای دندانهایش را تمیز می کرد .                                                               


1 2 3 4 5 6 7 8 9 >>


عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان