X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1387

مانیفست

نوار Baby check را توی سطل توالت انداخت.سر دلش می سوخت و آب تلخ تا گلویش بالا می آمد.این سومین کیتی بود که طی هفته ی گذشته استفاده می کرد.وقتی خواست از کاسه توالت بلند شود.دردی توی کمرش پیچیده بود.خم شد و دو طرف لگن اش را فشار داد و توی رانهایش مشت کوبید.صورتش را شست و جلوی موهایش را توی آینه ی سراسری توالت جوری درست کرد که رگه های سفید جلوی سرش لابه لای بقیه ی موهاش گم شد.روزنامه صبح را از روی کابینت برداشت.فنجان دسته کریستال چک اش را زیر قهوه ساز ken wood استیل مشکی گرفت و از قهوه ی فرانسه ی غلیظ پرش کرد . پشت openآشپزخانه نشست.سبد کاهوی شسته و کلم بروکلی پخته را جلو کشید.صدای لف لف ماشین لباسشویی می آمدو گاز و دیس پیرکس لازانیای رویش را می لرزاند.روتختی حریر صورتی ترک به شکل نوار باریکی در آمده بود و دور تا دور لباسها را می پوشاند.کاهو ها را خرد کرد و روی خیارهای حلقه شده ی درشت و هویج رنده شده ریخت.سر آستین دکمه فلزی پیراهنش به شیشه وبدنه ی ماشین سابیده می شد و صدا می داد.خرد کردن گوجه فرنگی را برای آخر گذاشته بود که آب نیندازد. 

ماشین لباس شویی با دور تند ترمی چرخید و همه ی لباسهای زیر توی هم می لولیدند.قزن سوتین مشکی تورش  توی شیشه ماشین کوبیده می شد و دوباره دور روتختی می پیچید.پایین کمرش درد گرفت.دوباره رانهایش را فشار داد و آب تلخ توی گلویش را قورت داد. 

ماشین لباسشویی از حرکت ایستاد.لباسها را توی سبد ریخت.آستین های بلند پیراهن خواب راه راهش دور یقه اسکی پیراهن شوهرش پیچیده بود و  نتوانست گره اش را باز کند. 

صدای جعفر از توی حمام می آمد و آواز می خواند. درد کمرش بیشتر شد.آب تلخ توی دهانش جمع شده بود و هر چقدر تلاش کرد نتوانست قورتش بدهد.لباس زیرش از خون داغ شد.بدنش را جمع کردو روی تیتر ایرانی کالای ایرانی بخر روزنامه بالا آورد.

پنج‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1387

خیلی خیلی دور

روی خرده کاغذ ها غلت واغلت شد.از صدای سابیده شدن بدنش روی کاغذ لذت می برد.دیشب زنش مجبور شده بود تا صبح چند بار کنار گوشش کاغذ پاره کند.صدای پاره شدن برگه دوم و کاهی فاکتورهای کهنه ی شرکت بیشتر از هر چیزی برایش خوشایند بود که نامنظم و سریع پاره می شدو بوی خوبی می داد. 

روی خرده کاغذها غلت واغلت شد.بوی نان تست سوخته می آمد.صدای جیغ بچه را شنید.چند ثانیه بعد صدای برخورد کتف یا آرنج زنش با در توالت آمد و در را چند بار به دیوار کوباند.صدای جیغ بچه نزدیکتر شدوتوی راهرو مشرف یه اتاق خواب،کنار کشو باز شده ی اسباب بازیها قطع شد.زنش بچه را همان جا گذاشت و روی یک کاغذ یادداشت صورتی نوشت((می رم یه شهین جون سر بزنم،زودی می یام ،خرس قطبی من!)) .کاغذ را تا کرد و روی میز توالت گذاشت.روسری را از روی عسلی کنار میز برداشت.بچه داشت با عروسکش بازی می کردوپاهای خیسش پارکت کف را خیس کرده بود.غلت وا غلت شد.پلک هایش سنگین بود.صدای جرینگ جرینگ باد زنگ فلزی پشت در آپارتمان بلند شده بود و به نظرش از یک جای دور می آمد. 

¤¤¤ 

«مامانِ نائنجی دُخمل بد..مامانُ بزن نائنجی،مامانُ بزن.خاله شهین گیه .خاله شهین مامان نائنجیُ بخَل ..قَه تن نائنجی،قه تن .خاله شهین مامان نائنجیُ بوس.مامان نائنجی خاله شهین بوس.مامان نائنجی دخمل بد.زدن کار بچه های بد.مامانُ تَه تن نائنجی.مامان ته تن.مامان نائنجی خاله شهینُ اوف .خاله شهین گیه .گیه تن نائنجی.گیه تن .مامان نائنجی   موهای خاله شهینُ ته .خاله شهین گیه ،مامان نائنجی ایش داد.خاله شهین ایش بُخُله.نائنجی ایش می خواد.مامان ناینجی ایش می خُله.نائنجی ایش می خواد.گیه تن نائنجی.ممه نیس.ممه لولو بُد.مامان نائنجی لولو بُد.لولو بگه.نائنجی لولو بگه.مامان نائنجی نیس.مامانت کو نائنجی؟ مامانت کو؟تموم شُ.نیسش.» 

¤¤¤  

روی خرده کاغذها غلت وا غلت شد.دربان با دهان باز داشت نگاهش می کرد.شاید این اولین تفنگ واقعی بود که می دید.نفس نفس زنان از پله ها ی شرکت پایین آمده بود.قصد داشت دربان را هم بکشد.هیچ کس حق نداشت به او توهین کند.اما نتوانست.فقط چند بار اسلحه راتوی چانه و جناق سینه اش کوبید.خون از گوشه لبش سرازیر شد.روی خرده کاغذها غلت وا غلت شد.دربان گفت: «خیرِ مَندس،هه،این ورا مندس،خو زودِمَندس» و لیوان چایی اش را جلوی دهانش فوت کرد. 

تفنگ را توی نایلون مشکی زباله گذاشته بود.جوابش را نداد.پله ها را چند تا یکی تا در شرکت بالا دوید.رئیس پشت به او داشت کلید کله پاپیونی درشتی را توی قفل کشوی کنار میز کارش می چرخاند.از همان پشت به سرش شلیک کرد.بوی کز دادن پوست بادام تر می آمد.دستهای رئیس شل شد و کلید کله پاپیونی سر خورد زیر میز.بدن رئیس روی فایلها کشیده شد و جوری روی صندلی افتاد که انگار روی صندلی در حالی که دستها را زیر چانه زده باشد مرده است.صندلی چرخید و توی صورتش ایستاد.از گوشه دهان رئیس خون روی دستهایش سرازیر شد.غلت وا غلت شد.رئیس بدون اینکه سرش را از روی دستها بر دارد گفت که می تواند گونی برگه دوم کاهی فاکتورهای کهنه را از توی کشو بردارد و گورش را گم کند.غلت وا غلت شد و همه ی کشو را داخل کیسه زباله مشکی که بوی زیر بغلش را گرفته بود ریخت. 

روی خرده کاغذها غلت وا غلت شد.چشمهایش را با پشت انگشتانش مالید و بلند شد.یادداشت زنش را از کنار قاب عکس عروسی شان بر داشت و روی تخت انداخت.بچه داشت عروسکش را از مو روی زمین می کشید.کشو پا تختی را بازکرد.دسته های روبان زده ی نامه ها و یادداشت های زنش را برداشت و روی تخت انداخت.بچه را از بازو بلند کرد و بین دو متکا روی تخت گذاشت.روبان دور کاغذها را باز کرد.خمیازه ی کشداری کشید و وقتی داشت کنار بچه دراز می کشید،بچه پاره کردن کاغذها را از کارتهای بزرگ رنگی شروع کرده بود و او نتوانست صدای جرینگ جرینگ باد زنگ فلزی پشت در آپارتمان را تشخیص بدهد و به نظرش صدا مثل همیشه از یکجای دور می آمد.

پنج‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1387

جایِ اولِ همه چیز

((ده بکر)) یک ده کوچک است.آنقدر کوچک که کوتوله ها هر چه روی نقشه سر خوردند و نگاه کردند نتوانستند آن را پیدا کنند.حتی نتوانستند تصمیم بگیرند یکجای بهتر فرود بیایند.کناره ی دریای عمان را گرفتند و بالا آمدند.کم کم شن ها کنار رفت و سایه ی درختهای تُنُک پیدا شد.نخل ها که سر دراز برگهایشان توی باد تکان تکان می خورد.باد لوار که از سمت دریا می آمد و کوتوله ها را از روی تلماسه ها بر می داشت و روی پشت بام ها می انداخت.از روی پشت بام ها بر می داشت وهمانطور که زنجیر وار همدیگر را از پاشنه ی پا گرفته بودند دوباره روی  تلماسه ها می انداخت.  

¤¤¤  

صبح زود ،نویسنده سم پاش پلاستیکی را کنار در گذاشت.باد لنگه های آهنی پنجره ی رنگ نخورده و بزرگ توی هال را به هم می کوبید.صدای تلویزیون را قطع کرده بود ولی می توانست جیغ آدمها و گله گله های آتش دور حصار صیفی همه ی آبادی را ببیند. 

در تمام ده روز گذشته که او همان صبح روز اول سه جفت کوتوله روی تخت فنری توی اتاقش پیدا کرده بود و داشت آماده شان می کرد که از تویشان یک داستان خوب بنویسد،همه ی شبکه های تلویزیونی از حمله ی کوتوله ها به سواحل جنوبی حرف می زدند.زنهای زیادی را نشان می دادند که بچه های زیادی را بغل کرده اند  و می دوند.حتی مردم ده خودشان را دیده بود که روی پشته ی(( پیر غیب)) دعاهای دسته جمعی بخوانند و اول به طرف دریا و بعد به طرف جالیزها فوت کنند. 

بار اول فکر کرده بود وقت نشستن روی تخت فنری اش یکی از فنرها صدا می دهد.ولی بعد توانسته بود صدای ناله ی ضعیفی را بشنود که حالا هر وقت می خواهد ببیند کوتوله ها هنوز زنده اند با سوزنی چیزی می زند به جایی از بدنشان و از همان صداهای ضعیف زوزه مانند می شنود و مو به مو می نویسد. 

از وقتی که کوتوله ها را گیر انداخته است،از دست و پا به هم گره شان زده است و همگی ته جیب بارانی اش جا شده بودند.کوتوله ها تمام شب وول می خورند و می تواند صدای چرس چرس سابیدن جیب نایلونی بارانی اش را به بدنه ی زبر چوب رختی بشنود. 

از ده صدای پارس سگ می آید.مثل تمام این ده روز گذشته اول صدای غلتاندن بشکه های بزرگ گازوییل را می شنود،بعد صدای به هم خوردن چیزی مثل سنج که می تواند دو در بزرگ قابلمه،دو سینی مسی قدیمی یا دو تشتک ورشو باشد. 

اول تمام پنجره ها را چفت می کند.بعد آسمان سیاه می شود و صدای برخورد چیزهای زیادی را که باد با خود می آورد می شنود که به شیشه ی پنجره ی آشپزخانه،لنگه های چوبی د رو پنجره ی بزرگ آهنی توی هال می خورند و توی حیاط می افتند. 

می نویسد که کوتوله ها در تمام ده روز گذاشته اینجا بوده اند و همه ی مادران سواحل جنوبی با بچه هایی که به بغل داشته اند،جیغ های ممتدی کشیده اند که به نظر او واقعی نیامده است.کوتوله ها همه شکل همند.فقط سه جفت هستند.همه با هم روز اول فرود آمده اند.او دست ها و پاهایشان را به هم گره زده است و تصمیم دارد امروز وقتی جنازه ی ملخ های توی باغچه را جمع می کند کوتوله ها را توی باد ول کند که بتوانند بالاخره روی ((ده بکر))که یک ده بسیار کوچک است فرود بیایند.