X
تبلیغات
رایتل
جمعه 8 مهر‌ماه سال 1390

پرنده ها یی که خوردنی نبودند

چند تا پرنده ی مرده افتاده بود زیر نارون.چند تا توی ایوان.دو تا توی سینک ظرفشویی  

 

کنار سبد شاه توتهای کهنه و یکی توی لنگه راست دمپایی حوله ای صورتی حمام.  

 

برزو  را صدا زد که بیاید و همه ی لاشه ها را ببرد ته باغ و بسوزاند. برزو زیر پله ها  

 

ایستاده بود.جاروی دسته شکسته پلاستیکی و خاک انداز روهی اش را برداشت و اول  

 

 لاشه های توی ایوان را جمع کرد.پنج تا پری شاهرخ عین هم.آنقدر شبیه که صدایش  

 

کرد تا خودش ببیند.زیر گلو،زیر ناخن ها ،روی نوک،همه جا تمیز بود.زردی زیر سینه  

 

شان  کدر شده بود و پرها چسبیده به بدن خشک بود. دو تا گل به سر کنار هم پشت به


 پشت دمر توی سینک دوقلوی ظرفشویی . 

  

 برزو هر کدام را از نوک پایشان گرفت و انداخت روی  پری شاهرخ ها که همگی مرتب 


نوک به نوک هم توی خاک انداز افتاده بودند.آنقدر مرتب که اول صدایش کرد که خودش با  

 

چشمهای خودش ببیند بعد گل به سر ها را انداخت رویشان.                                                                                               

 سهره ای که به دکمه ی خاکی رنگ روی دمپایی نوک زده بود همان جا خشک شده  

 

بود . برزو مجبور شد سهره را با دکمه بکند  و روی دمپایی را نخ کش کندو بخواهد  

 

دمپایی را هم بیرون بیندازد اما اول بویش کرد که بو نمی داد. بعد او را صدا زد تا  

 

خودش  از نزدیک با چشمهای  خودش  ببیند .                                                                                                                                                   

برزو خاک انداز را توی تنور ته باغ خالی کرد . پرنده های زیر نارون قاطی هم مرده  

 

بودند.  با سر جارو روی زمین تابشان داد اما نتوانست هیچ کدام را شناسایی کند.
 

 لاشه ها فاسد شده بود و کم کم داشت تجزیه می شد.پس حتی صدایش هم نکرد تا   

  ازنزدیک  ببیند فقط اول رویشان مشت مشت خاک ریخت بعد همه را با خاک انداز


برداشت  و تو ی تنور ته باغ خالی کرد.                                 

 

توی چند روز گذشته این چندمین باربود که پرنده هایی که از روی این خانه پرواز می  

 

کردند می مردندو برزو رویشان نفت  می ریخت.بعد با چوب بلندی همشان  می زد بعد  

 

دوباره نفت می ریخت.کبریت روشن را سر انبرک  می گذاشت و توی تنور می برد.

 

وقت آمدن گنجشکها نزدیک بود.خواست صدایش کند و تنور  شعله ور را نشانش بدهد 


ولی دید که روی صندلی توی  ایوان  نشسته است و دارد برای  گنجشکها یی که می 


آیند دانه می پاشد. او می توانست ساعتها همین طور بنشیندامابرزو باید بر می گشت 


 و دمپایی ها را برای زنش بر می  داشت .جارو را زیر پله می گذاشت و از نزدیک به قار 

 

قار کلاغها یی که روی نارون نشسته  بودند گوش می داد.