X
تبلیغات
رایتل
جمعه 30 اسفند‌ماه سال 1387

وسط یک جای خوب

اینجا اپیزود اول بود.پس مرد خودش را توی خاک غلتاند.دختر بچه ای که با عینک دودی دسته صدفی داشت بازی می کرد بلند شد و روی اولین سنگ قبر ایستاد و برای مر د دست تکان داد.مرد خودش را به سنگ قبر رساند.اول با دست خاک و خلها را کنار زد .بعد در بطری آب را باز کرد و از بالا روی سنگ آب ریخت که توی شیب سنگ با خاک روی قبر قاطی شد و پایین سنگ ایستاد.بطری دوم را باز کرد و با کف دست گل را پاک کرد.بطری سوم را وقتی روی سنگ ریخت که کاملا پاک شده بود و مرده ی تویش داشت از سرما می لرزید.دسته ی کاغذهایش را خواست همانجا پخش کند که چند تا دوربینی که با نخهای نامرئی از آسمان آویزان بود ووقتی می خواست فیلم بگیرد اول چشمک می زد و نور نارنجی اش چند ثانیه خاموش می شد،چشمک زد.دوبار .ولی روشن نشد و از کار افتاد.آدمها یی که اینطور وقت ها دور لوکیشن جمع می شوند پوست میوه و هسته ی خرما را از توی بشقابهای یکبار مصرفشان بر داشتند و به طرف مرد پرت کردند و مجبور شد به سرعت اپیزود دوم را بازی کند. 

دستش را به طرف زنی که آنطرفتر ایستاده بود و داشت ناخن انگشت کوچکش را لای دندانهای جلویش می کشید و عینک آفتابی دسته صدفی را به چشمش زده بود تکان داد ،دو ردیف قبر جلویی را دور زد و کنار یک قبر ایستاد و دسته ی کاغذهایش را بالای قبر پهن کرد و از تویشان آیه هایی که حفظ بود را خواند.نفس نفس می زد و گرمش شده بود.یادش نمی آمد کجاها را باید از ته حلقش بخواند و بیشتر از همیشه اشتباه کرد.مردی که کلاه نسبتا بزرگی سرش گذاشته بود و با نوک خودکار بیک مشکی نوک دماغش را در جهت بالا می خاراند و روی یک چارپایه ی نامرئی قوز کرده  و نشسته بود،داشت نگاهش می کرد و سرش  را به دو طرف تکان تکان می داد و موقع آه کشیدن دهانش باز می شد و وسط لبهایش می لرزید. 

برای شروع اپیزود سوم دیر شده بود.پیرزنی که  داشت عصا را تقریبا توی شانه ی مرد فرو می کردو موقع بلند شدن عینک دودی دسته صدفی از روی پایش افتاده بود ،به سمت چند قبر پایین رفت.بلند شد و تا آنجا دوید و روی یک قبر کوچک خوابید که پاهایش از لبه ی سمت راست قبر آویزان شد . با انگشت اشاره اش چند بار روی هوالباقی زد.صدای بچه ی مرده ای که آن تو داشت جیغ می کشید می آمد که از آدمهایی که دورشان جمع شده بودند می ترسید.مرد برگشت و به جمعیت نگاه کرد.دستهایشان را روی پیشانی گذاشته بودند و سایه ی دستهایشان روی لبها و گردن افتاده بود.خواست روی قبر آب بریزد و دوباره این قسمت را که همیشه قشنگ و بدون نقص اجرا می کند اجرا کند ولی بطریها خالی بود.خراب کرده بود.دوربینها خاموش شدند وهمه فقط نگاهش می کردند. 

روی قبر نشست.دست ها را وسط پایش گذاشت و سرش را تا جایی که می شد خم کرد.اول خندید.بعد سرش را بلند کرد و جیغ زد.دختر بچه عینک دودی دسته صدفی را انداخت ودوید. 

از قبرها تا شیر آب خیلی راه بود.بطری های خالی آب را برداشت و توی نایلون انداخت.چوبش را چند بار روی زمین کشید که خاک بلند شد.همه توی گرد و خاکی که به راه انداخته بود به سرفه افتادند .روی چوبش نشست و به طرف شیر آب چوب را هی کرد.