X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1388

شیب

حالش بد بود.هر وقت با زنش دعوا می کرد می آمد و سعی می کرد هر طور شده مسیر  را بزند.همیشه شیب منفی را با هر جان کندنی بود بالا می آمد .عوارض را پیدا می کرد و معمولا تا وسطهای را ه تراورس می کرد. کارابینها را تند تند گردن حلقه ها می انداخت و تا نفس داشت خود را به کارگاه می رسانید که بتواند صعود خودش  را به خودش ثابت کند. کارابین آبی را این دست آن دست کرد طناب زرد رنگ را به دندان گرفت و نفس عمیقی کشید.بلوز آبی مرجان را صبح قاطی دعوا توی تنش پاره کرده بود وروی گردن سفیدش رگه های صورتی کبود افتاده بود. وقتی خواست بقیه لباس را از سرش در بیاورد  تا یقه ی سمجی که قرص سر جایش بود را پاره کند ،مرجان  کف خانه پرت شد و قرنیز لبش را شکافت. حلقه قرمز دور کارابین را چفت کرد اما نتوانسته بود خون گوشه لب مرجان را پاک کند و فقط توانسته بود کوله حمله اش را بردارد و بزند به کوه.کارابین آبی را پرت کرد.شیب منفی داشت تمام می شد و آفتاب کم کم توی چشمش می افتاد.جای انگشتهایش را محکم کرد .از کیسه ی پودرش پودر برداشت و سعی کرد استراحت کند.به کارگاه خیلی مانده بود و از پای صخره هم خیلی بالا آمده بود.دست برد و از توی کوله قمقمه اش را در آورد که مرجان برای دورش کیسه دوخته بود.مرجان می خواست برود.ماجرا اول از کثیف ماندن لباسها توی ماشین لباسشویی برای هفته ها شروع شد یا کپک زدن میوه و غذا ،یادش نمی آمد.اما همیشه موضوعی برای دعوا وجود داشت.ساق پایش شروع به لرزیدن کرده بود.تکیه اش را به یک پا داد وبه اندازه ی  چند تا عوارض بالا آمد.می توانست سقوط کند.خودش را تکه تکه آن پایین فرض کرد .می توانست به هر جان کندنی بود بالا برود و دیگر هر وقت با زنش دعوا می کند اینجا نیاید .توی روی زنش بایستد و وادارش کند که به زندگی اش سرو سامانی بدهد.کوله حمله را از دور تنش باز کرد .طناب را توی کارابین انداخت و سعی کرد با یک جهش رو به بالا کارابین را توی کارگاه بیندازد که نتوانست و تعادلش به هم خورد اما خودش را بیشتر روی بدنه چنگ کرد.مشاوره های یک جوری که این روزها رفته بودند نتوانسته بود مرجان را قانع کند .خودش هم قانع نشده بود اما خوشحال بود که همه سعی در قانع کردن مرجان دارند. مرجان کاری به صعود و سقوطش نداشت .وقتی که کتاب نمی خواند می خوابید.صبح ها توی رختخواب انگشتهای پایش را سه بار تکان می داد وشوهرش را مسخره می کرد که اینطور ورزش می کند.اما به هر حال بودنش خوب بود . نباید می رفت.یکبار دیگر به طرف کارگاه خیز برداشت که باز هم نتوانست کارابین راتوی حلقه بیندازد.به سختی خودش را نگه داشت.سرش گیج می رفت.سعی کرد به مسیر برگشتش نگاه نکند و فقط با انگشت مسیر را پیدا کند.به هیچ چیز فکر نمی کرد.وقتی پایین برسد آرام تر شده است.حتما چند روز یا چند سال که بگذرد همه چیز حل می شود یا  وقتی هر زنی بچه داشته باشد نمی تواند زیاد کتاب بخواند.شاید این کار بهتر باشد.تشنه اش شد.کوله آن پایین بود.

وقتی تا پای صخره پایین آمد .اول آب خورد.کوله حمله اش را برداشت . کارابین آبی را از لای سنگها برداشت .

وقتی با عجله داشت به طرف ماشینش می دوید طناب توی باد ملایم کوه تکان می خورد و کارابین ها روی صخره می درخشیدند.