X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1387

خیلی خیلی دور

روی خرده کاغذ ها غلت واغلت شد.از صدای سابیده شدن بدنش روی کاغذ لذت می برد.دیشب زنش مجبور شده بود تا صبح چند بار کنار گوشش کاغذ پاره کند.صدای پاره شدن برگه دوم و کاهی فاکتورهای کهنه ی شرکت بیشتر از هر چیزی برایش خوشایند بود که نامنظم و سریع پاره می شدو بوی خوبی می داد. 

روی خرده کاغذها غلت واغلت شد.بوی نان تست سوخته می آمد.صدای جیغ بچه را شنید.چند ثانیه بعد صدای برخورد کتف یا آرنج زنش با در توالت آمد و در را چند بار به دیوار کوباند.صدای جیغ بچه نزدیکتر شدوتوی راهرو مشرف یه اتاق خواب،کنار کشو باز شده ی اسباب بازیها قطع شد.زنش بچه را همان جا گذاشت و روی یک کاغذ یادداشت صورتی نوشت((می رم یه شهین جون سر بزنم،زودی می یام ،خرس قطبی من!)) .کاغذ را تا کرد و روی میز توالت گذاشت.روسری را از روی عسلی کنار میز برداشت.بچه داشت با عروسکش بازی می کردوپاهای خیسش پارکت کف را خیس کرده بود.غلت وا غلت شد.پلک هایش سنگین بود.صدای جرینگ جرینگ باد زنگ فلزی پشت در آپارتمان بلند شده بود و به نظرش از یک جای دور می آمد. 

¤¤¤ 

«مامانِ نائنجی دُخمل بد..مامانُ بزن نائنجی،مامانُ بزن.خاله شهین گیه .خاله شهین مامان نائنجیُ بخَل ..قَه تن نائنجی،قه تن .خاله شهین مامان نائنجیُ بوس.مامان نائنجی خاله شهین بوس.مامان نائنجی دخمل بد.زدن کار بچه های بد.مامانُ تَه تن نائنجی.مامان ته تن.مامان نائنجی خاله شهینُ اوف .خاله شهین گیه .گیه تن نائنجی.گیه تن .مامان نائنجی   موهای خاله شهینُ ته .خاله شهین گیه ،مامان نائنجی ایش داد.خاله شهین ایش بُخُله.نائنجی ایش می خواد.مامان ناینجی ایش می خُله.نائنجی ایش می خواد.گیه تن نائنجی.ممه نیس.ممه لولو بُد.مامان نائنجی لولو بُد.لولو بگه.نائنجی لولو بگه.مامان نائنجی نیس.مامانت کو نائنجی؟ مامانت کو؟تموم شُ.نیسش.» 

¤¤¤  

روی خرده کاغذها غلت وا غلت شد.دربان با دهان باز داشت نگاهش می کرد.شاید این اولین تفنگ واقعی بود که می دید.نفس نفس زنان از پله ها ی شرکت پایین آمده بود.قصد داشت دربان را هم بکشد.هیچ کس حق نداشت به او توهین کند.اما نتوانست.فقط چند بار اسلحه راتوی چانه و جناق سینه اش کوبید.خون از گوشه لبش سرازیر شد.روی خرده کاغذها غلت وا غلت شد.دربان گفت: «خیرِ مَندس،هه،این ورا مندس،خو زودِمَندس» و لیوان چایی اش را جلوی دهانش فوت کرد. 

تفنگ را توی نایلون مشکی زباله گذاشته بود.جوابش را نداد.پله ها را چند تا یکی تا در شرکت بالا دوید.رئیس پشت به او داشت کلید کله پاپیونی درشتی را توی قفل کشوی کنار میز کارش می چرخاند.از همان پشت به سرش شلیک کرد.بوی کز دادن پوست بادام تر می آمد.دستهای رئیس شل شد و کلید کله پاپیونی سر خورد زیر میز.بدن رئیس روی فایلها کشیده شد و جوری روی صندلی افتاد که انگار روی صندلی در حالی که دستها را زیر چانه زده باشد مرده است.صندلی چرخید و توی صورتش ایستاد.از گوشه دهان رئیس خون روی دستهایش سرازیر شد.غلت وا غلت شد.رئیس بدون اینکه سرش را از روی دستها بر دارد گفت که می تواند گونی برگه دوم کاهی فاکتورهای کهنه را از توی کشو بردارد و گورش را گم کند.غلت وا غلت شد و همه ی کشو را داخل کیسه زباله مشکی که بوی زیر بغلش را گرفته بود ریخت. 

روی خرده کاغذها غلت وا غلت شد.چشمهایش را با پشت انگشتانش مالید و بلند شد.یادداشت زنش را از کنار قاب عکس عروسی شان بر داشت و روی تخت انداخت.بچه داشت عروسکش را از مو روی زمین می کشید.کشو پا تختی را بازکرد.دسته های روبان زده ی نامه ها و یادداشت های زنش را برداشت و روی تخت انداخت.بچه را از بازو بلند کرد و بین دو متکا روی تخت گذاشت.روبان دور کاغذها را باز کرد.خمیازه ی کشداری کشید و وقتی داشت کنار بچه دراز می کشید،بچه پاره کردن کاغذها را از کارتهای بزرگ رنگی شروع کرده بود و او نتوانست صدای جرینگ جرینگ باد زنگ فلزی پشت در آپارتمان را تشخیص بدهد و به نظرش صدا مثل همیشه از یکجای دور می آمد.