X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391

خیلی تو لکه
می  گم بیا ولش 
یه جا می ریم
 سرمون  گرم می شه
سرم که گرم بشه همه چی ازش می پره!
می گه بریم ... ولی ، نمی یاد
می گم بابا بزن به اواز
این دیگه خداییش خداست
اوازم همه چی و می شوره 
می بره 
صاف صاف می شی
می گه باشه... و نمی خونه
می گم اصصصصن بیا حرف بزنیم
بنالیم
که یهو می گه:
" ببین 
سخته دیگه
ادم زنش، زنش نباشه!"
میگم ...
نه  نمی گم ...
لال می شم...

دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1391

پوتین


چه روزایی که می خنده
چه شبهایی که غم داره
هنوز داغه و می دونه 
زمین از خون نم داره 

یه  پوتین که پر خالی
بدون هیچ مرزی شد
تا گردن تو گره رفت و 
دچار مرگ مغزی شد

ببین تو اوج بی وزنی
تمام   دسته  لرزونه 
پلاکای   یه گردانو       
یه پوتین بر می  گردونه

چه روزایی که می خنده
چه شبهایی که غم داره
یه پوتینه که  می دونه
چه نیشی داره خمپاره

ببین که اتفاق افتاد
حالا می تو نه برگرده  
 یه   پوتینه تو "سر باز" ی 
که گاز و خودکشی کرده
 
یه  پوتین  که  پر خالی 
*هنوز  بوی حنا می ده 
هنوز وقتی که می خنده 
یه خوابای خوشی دیده 

چه روزایی که می خنده
چه شبهایی که غم داره
می دونه روی مین رفته
که  پا هاشو نمی یاره

*این بند  وام دار شعری از محمد ذاکری است( و پوتین هایی که هنوز بوی حنا می دهند)





 



شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391

به سید مهدی جلیلی

انجا 
روی ان دیوار
سوار بران اسب مغول
ارامش ساختگی ات را دوست داشتم
اما به تو نمی امد
فرشهای  ترکمن زیادی بوده باشی
وانار نارسی در جیب هایت 
 تخم بگذارد

حتی
درست  روبه روی ایینه
ماه شدنت را دوست داشتم 
با انهمه رقیب 
اما نمی شد تو را بردارم
به خانه هم نمی امد
 حتی به حوض
یا به اسلیمی کاشیها
تنها یا درهم

بعد 
درشهر
بی خبری ات زیاد شد
وگلها  
 تکه ای از افتاب را برداشتند
و دراز به دراز 
توی شهرگرداندند 
اما
باز هم به هیج کس نمی اید 
اینجا
مشتاق تو نبوده باشد

<<      1      2      3      4      5      ...      14      >>